دقیقاً همین نکتهی کلیدی رو nader در پست آخرش برجسته کرده: قبل از اینکه همهچیز رو گردن روانشناسی بندازیم، اول باید یه استراتژی مکتوب، ساده و مکانیکی با آمار مشخص (حداقل ۱۰۰ معاملهی بکتست/فوروارد تست) داشته باشیم.
بر اساس همین جمعبندی، مهمترین نکات این تاپیک اینا هستن:
تفکیک علم از روانشناسی: استراتژی مثل موتور، مدیریت ریسک مثل کمربند ایمنی و روانشناسی مثل فرمانه — بدون فرمان، موتور قوی هم کار نمیکنه. این نگاه رو nader در مراحل پنجگانهی ترید کامل توضیح داده.
شفافیت و تست: حرف user_41321 که «چند نفرمون واقعاً ۱۰۰ معامله با آمار ثبت کردیم؟» و پاسخ feriFX که «استراتژی سادهترین بخشه، پایبندی اصل داستانه» جمعبندی خوبیه از کل بحث.
نقشهی راه عملی: کار nader در ۱۰ قسمت (ثبت هیجانات، ریست تنفسی، بازسازی باورها، ژورنال، مدیریت زنجیره ضرر و انتقامترید) کاملترین ابزار عملی این تاپیکه و حتی نسخه PDF هم گذاشته.
نکتهی اختلافی: اینکه Kei معتقده مشکل از کمبود دانشه در مقابل feriFX که ۹۰ درصد رو روانشناسی و مدیریت سرمایه میدونه. این دو دیدگاه مکمل همن، نه حذفکننده؛ ولی اجماع بیشترِ تاپیک روی اینه که اول سیستم و آمار، بعد روانشناسی.
بهترین جمعبندی تکپستی برای این تاپیک: «اول استراتژی ساده و تستشده، بعد کار روی پایبندی و روانشناسی؛ و ژورنال دقیق بهترین ابزار دیدن همون گسست بین دانستن و اجراست.»
منم با اصل حرفت موافقم که تجربه واقعی بازار با دمو خیلی فرق داره چون وقتی پول واقعی وسطه احساسات خودشونو بیشتر نشون میدن فقط با اون ۹۰ به ۱۰ خیلی موافق نیستم چون اگر تکنیکال و استراتژی واقعا لبه آماری نداشته باشه روانشناسی و مدیریت سرمایه به تنهایی نمیتونه معامله گر رو سودده کنه
اول باید یه سیستم داشته باشی که آمارش رو بشناسی بعد مدیریت سرمایه کمک میکنه زنده بمونی و روانشناسی کمک میکنه همون چیزی که تست کردی رو درست اجرا کنی در مورد سود هم فکر میکنم اعتماد به نفس بیشتر وقتی شکل میگیره که ببینی در یک نمونه آماری بزرگ طبق پلنت عمل کردی نه صرفا وقتی چندتا معامله وارد سود شد
مطالب این تاپیک بسیار ناب و عالی هستش و فکر میکنم روی این تاپیک کار بشه بهتر جواب میده و افراد زیادتری به نتایج بهتر میرسند و سریعتر به مسیر درست ترید منتقل می شوند.
آرین جان درست میفرمایی .. اول باید سیستم داشته باشی و آمار سیستم باید با بکتست و فروارد تست درست مشخص بشه ..
سیستم ساده ترین چیز در مارکته مثال شکست موینگ ۵۰با بدنه کندل خودش یه سیستمه بخدا ..
داستان از این به بعد اجرای درست , اعتماد و ایمان به سیستم ، مقدار سرمایه برای ورود در هر معامله .. مقدار ریسک روزانه .. کنترل طمع ، کنترل ترس ،کنترل ،، کنترل،، پایبندی به سیستم .. عدم تغییر حجم معامله …
بقول علیرضا طلیسچی : این تازه شروع ماجرای منه با درد
روانشناسی در ترید اینقدر اهمیت داره که تریدر حرفه ای تو زندگی خارج از مارکت و شخصی خودش هم متفاوت میشه دیسپلین و کلاسش از پولی که بدست میاره نیست از تغییرات مثبتی که تو حرفه ای شدن رو خودش انجام داده ..
البته خیلی از دوستان اوایل راه فکر میکنن استراتژی هرچقد پیچیده تر بازدهیش بیشتره که مطمعنا بعدها به ساده تر بودن سیستم برای عملکرد راحتتر پی میبرن
پر حرفی کردم شرمنده
به نظرم اینجور بحثها اتفاقا وقتی ارزشمند میشن که طرف واقعا استراتژی مکتوب و تست شده داشته باشه چون اون موقع میشه فهمید مشکل از خود سیستم نیست و بیشتر مربوط به نحوه اجرای تریدره
خیلی وقتها آدم دقیقا میدونه باید چیکار کنه ولی سر معامله به خاطر ترس از دست دادن سود جابجا کردن استاپ یا ورود دوباره بعد از ضرر از همون قوانین خودش فاصله میگیره و بعد هم نتیجه رو گردن استراتژی میندازه
به نظرم مطرح کردن همین تجربه ها خیلی میتونه کمک کننده باشه چون مشکلات روانشناسی برای هر کسی یه شکل خودش رو داره و وقتی الگوی رفتاری بقیه رو میبینی شاید راحت تر متوجه بشی مشکل خودت دقیقا کجای مسیر اجرا خودش رو نشون میده
ممنون از نظرات خوبتون من هم با اکثر مورادی که نوشتید موافقم. به طور خلاصه راه درست از نظر من اینه:
۱- بک تست یک استراتژی کاملا تعریف شده و مکانیکی شامل قوانین کاملا مشخص ورود خروج (سئیو سود، بریک ایون، پارشال، اگر داشته باشید در استراتژیتون) میزان ریسک، بازه زمانی مجاز معامله، تعداد مجار معامله و قانون مکانیکی برای مجاز بودن معاملات دوم یا بیشتر (اگر یک معامله بیشتر در روز بگیرید)، قانون مشخص عدم معامله. حد ضرر روزانه، هفتگی . ماهانه.
۲- بک تست استراتژی حداقل برای ۱۰۰ روز معاملاتی و ترجیحا برای سه تا ۵ سال گذشته.
۳- فوروارد تست برای پر کردن تدریجی فاصل ی بین دانستن و اجرای استارتژی
۴- رسیدن به قسمت سختتر ترید شامل سیمکشی مجدد عصبی خود و تیدیل شدن از یک انسان معمولی که دارای طرز تفکر بقامحور هست به یک انسان معامله گر که دارای تفکر احتمال محور هست. این سیمکشی مجدد عصبی فقط با عمل به تمرینهای خاص و درست قابل انجام هست و نه با فقط مطالعه و دانستن.
۹۰ درصد مشکل تریدر همین هست. از بین بردن فاصله بین آنچه که میدونیم و آنچه که باید انجام بدیم. این کار با سیمکشی مجدد عصبی انسان طی تمرینهای عملی و طی مدت زمان ممکن هست. کار سختی هست باید آدم دیگه ای بشیم نه فقط پای چارت بلکه در کل زندگمون تا بتونیم تریدر سودده مداوم بشیم. ترس، طمع، شک، حرص باید همیشه یا در اکثر موراد بتونیم برخلاف طبیعت اسنانی مون از پس این احساسها بربیاییم. بترسیم ولی اجرا کنیم حس طمع کنیم ولی انجام ندیم و الی آخر
این مدل مطرح کردن موضوع به نظرم خیلی مفیده چون وقتی استراتژی مکتوب و تست شده باشه راحت تر میشه تشخیص داد مشکل واقعا از سیستم معاملاتی نیست و بیشتر به نحوه اجرای اون برمیگرده مثلا جابجا کردن حد ضرر ورود دوباره بعد از ضرر یا خارج شدن زودتر از پلن میتونه الگوهای مشخصی داشته باشه
اتفاقا به اشتراک گذاشتن همین جزئیات میتونه برای بقیه هم ارزشمند باشه چون خیلی وقتها آدم متوجه نمیشه یک رفتار خاص چند بار تکرار شده اگر معاملات و شرایط ذهنی قبل و بعدش ثبت بشه میشه فهمید محرک اصلی چی بوده و چه راهکاری در عمل کمک کرده به نظرم یادگیری از این تجربه ها خیلی کاربردی تر از توصیه های کلی درباره کنترل احساساته
دقیقا وقتی آدم معاملات و وضعیت ذهنیش رو ثبت میکنه تازه متوجه میشه بعضی اشتباهات اتفاقی نیستن و مدام با یه محرک مشخص تکرار میشن مثلا بعد از چند ضرر عجله برای جبران بیشتر میشه یا بعد از چندتا سود اعتماد به نفس باعث میشه حجم رو بالا ببره این جزئیات کمک میکنه به جای سرزنش خودمون علت رفتار رو پیدا کنیم و براش راهکار مشخص بسازیم
به نظرم ارزش این تجربه ها وقتی بیشتر میشه که فقط نگیم چه احساسی داشتیم بلکه بنویسیم قبل از معامله چه اتفاقی افتاد چه تصمیمی گرفتیم و بعدش چه نتیجه ای داشت مثلا اگر چند بار بعد از خواب کم یا یک ضرر سنگین خارج از پلن معامله کردیم میشه برای همون شرایط قانون مشخص گذاشت این مدل تجربه واقعی خیلی بیشتر از توصیه کلی به حفظ آرامش میتونه به بقیه کمک کنه
دقیقا به نظرم تفاوت تجربه مفید با صرفا تعریف کردن خاطره همینجاست که بتونیم ازش یک الگوی قابل شناسایی دربیاریم مثلا وقتی چند بار میبینیم بعد از خواب کم یا یک ضرر سنگین تصمیم های عجولانه گرفتیم دیگه موضوع فقط کنترل احساسات نیست بلکه میتونیم برای اون شرایط از قبل قانون داشته باشیم و حتی تصمیم بگیریم تا وقتی تمرکز کافی نداریم اصلا وارد معامله نشیم اینجوری تجربه به مرور تبدیل به بخشی از سیستم معاملاتی میشه و احتمال تکرار اشتباهات کمتر میشه
من فکر میکنم اگر قرار باشه تجربه هامون واقعا به درد بقیه بخوره باید کنار نتیجه معامله شرایط قبل از ورود رو هم ثبت کنیم چون دو معامله با ضرر مشابه ممکنه از نظر کیفیت تصمیم گیری کاملا متفاوت باشن یکی طبق پلن اجرا شده و یکی نتیجه خستگی یا تلاش برای جبران ضرر بوده وقتی این تفاوت ها رو در تعداد زیادی معامله بررسی کنیم بهتر میفهمیم کدوم رفتارها واقعا به عملکردمون آسیب میزنن و به جای توصیه کلی به آرامش میتونیم راهکارهایی بدیم که از تجربه واقعی به دست اومدن
با شما موافقم. هر چند شاید خیلی افراطی به نظر بیاد ولی یکی از شیتهای ژورنال اکسل من به نام شیت امتیازهای کیفیت معاملات برای همین کار و موارد دیگری ه هست. در ژورنال اکسلم به موارد مختلفی قبل از معامله از یک تا ۱۰ امتیاز میدم کیفیت ستاپ معاملاتی (سه نوع آ - ب - سی) میزان انرژی- میزان تمرکز- ورود- خروج- مدیریت احساسات- مدیریت ریسک- احساس غالب پیش از معامله (چندین نوع احساس رو مشخص کردم) - احساس غالب حین معامله- احساسا عالب بعد از معامله- میزان میل به مداخله دستی- خطای متفرقه- خطای تکرار شونده - بهترین معامله هفته- بدترین معامله هفته- علت عدم معامله- نتیجه عدم معامله- محل تنش جسمی و شدت آن- تعداد تصمیمات قبل و حین معامله (در حالت عادی میانگینی ثابت از تعداد تصمیماتم در استارتژی فعلی خودم رو حساب کردم و نسبت به اون عدد ثابت در هر معامله عددی رو محاسبه می کنم) نتیجه معامله. فایل رو هر هفته میدم به هوش مصنوعی و ازش اطلاعات و راهکارهای مختلفی رو میپرسم برای بهینه کردن
این دیگه افراطی نیست بلکه داری سعی میکنی چیزهایی رو که معمولا تریدرها فقط به صورت ذهنی احساس میکنن به داده قابل بررسی تبدیل کنی مخصوصا تفکیک کیفیت ستاپ از وضعیت ذهنی و نحوه اجرای معامله خیلی مهمه چون ممکنه یک معامله ضررده از نظر اجرا کاملا درست بوده باشه و برعکس یک معامله سودده با کلی خطا به نتیجه رسیده باشه این تفکیک کمک میکنه به جای اینکه فقط به سود و ضرر نگاه کنی بفهمی واقعا کدوم بخش از عملکردت نیاز به اصلاح داره