ذهن خاموش معامله گر

«تحلیل تکنیکال، بازار را به جریانی بی پایان از فرصت ها تبدیل میکند.

اما باز هم اکثر معامله گران ضرر میکنند!

چرا؟

چون مشکل، نبودِ تحلیلِ خوب نیست؛ مشکل فاصله ی بین دانستن و اجرا کردن است.

بهترین تحلیلگران بازار، اغلب بدترین معامله گران هستند.

راه حل؟

به جای پیشبینی بیشتر بازار، بر روی ذهنِ خودت مسلط شوی.

تفاوت بین پیشبینی و اجرا، یک «شکافِ روانشناختی» است.»

مفهوم: پیشبینیِ درست، یک چیز است؛ اجرای واقعی معامله، چیزِ دیگری. فاصله ی بین این دو، یک شکافِ روانشناختی است که معامله گری را به یکی از دشوارترین و مرموزترین کارها تبدیل میکند.

این بحث در ادامهٔ ذهن خاموش معامله گر ایجاد شده است

تحلیل تکنیکال بهت میگوید فرصتها کجا هستند، اما بهت نمی آموزد چطور از آنها سودِ پایدار بگیری. فاصله ی عظیمی بین دیدن فرصت و گرفتن آن وجود دارد.

برندگان پایدار، از نظر ویژگی ها، به اندازهی شب و روز با دیگران تفاوت دارند.»

مفهوم: هر کسی که یک یا چند معامله برنده انجام میدهد، معامله گر موفقی نیست. برندگان واقعی، ویژگی های ذهنیِ منحصربه فردی دارند که آنها را از دیگران جدا میکند؛ تفاوتی به اندازهی زمین و ماه.

برخی از معامله گران از «آستانه ی ثبات»(Threshold of Consistency)عبور کرده اند. برای آنها، پول نه تنها در دسترس است؛ بلکه هر وقت بخواهند، آن را برمیدارند. شاید باورتان نشود، اما حقیقت دارد. پول با چنان عجیب و سرعتی به حسابشان سرازیر میشود که ذهنِ هر کسی را بهت زده میکند.»

هوش و تحلیل خوب بازار میتوانند به موفقیت کمک کنند، اما این ها عواملی نیستند که برندگان پایدار بازار را از بقیه جدا کند ، بیشتر شکست خورده های معامله گری، جزو باهوشترین و موفقترین افراد جامعه هستند

«خیلی از معامله گران با تجربه که روندهای برد باورنکردنی دارند. گاهی ماهوها میگذرد و یک روز هم ضرر نمیکنند. پانزده یا بیست معامله ی پشت سر هم را برنده میشوند. این برایشان چیز عجیبی نیست. اما نکتهی مهم اینجاست: برای آن دسته از معامله گرانی که در چرخه ی اوج و سقوط گرفتارند، این روندهای برد همیشه به یک شکل تمام میشود. با یک ضرر بزرگ. ضرری که یا از سرخوشی و اعتمادبه نفس کاذب میآید، یا از خود تخریبی ناخودآگاه که نمیدانند چرا خودشان را خراب میکنند.»

سرخوشی، تو را به باورِ اشتباه میرساند که هیچ خطایی رخ نمیدهد. در این حالت، قوانین را فراموش میکنی و با حجم سنگین وارد میشوی. اما یک حرکت کوچک خلافِ جهت، تو را فلج میکند. بعد از آن، سرخورده میشوی و بازار را مقصر میدانی. این مقصر دانستن، تو را به چرخه یِ ابدی یادگیری بیشتر و سرخوشیِ دوباره میکشاند. تنها راه نجات، درکِ این است که دشمن تو، بازار نیست؛ احساساتِ خودت هستند.»

ترکیب مرگبار: باور اشتباه + حرکت مخالف

وقتی باور داری که بازار دقیقاً همانطور که میخواهی حرکت میکند، اما یک تیکِ مخالف میاید، این ترکیب میتواند تو را به حالتِ «یخزدگیِ ذهنی» ببرد. یعنی هیچ کاری نمیتوانی بکنی؛ فلج میشوی

آستانه ی سرخوشی، برای هر کسی متفاوت است

بعضی ها بعد از ۳ تا بردِ پشت سرهم سرخوش میشوند، بعضی بعد از ۱۰ تا، بعضی بعد از یک سودِ بزرگ. نقطه ی شروعِ اعتمادوبنفس کاذب، برای همه فرق دارد.

ممنون از نکات برجسته روانشناختی و درستی که ارائه دادید .

مطالب مهم و درخور توجهی گفتید که همگی در جهت درست تجربه از ساختار بازار بدست میاد .

قانون احتمالات را نادیده گرفتی برادر

نکته ها و مطالب خیلی زیاده،راجب اون موضوع هم میفرستم

اگر بخواهید که معامله گری را به ساده ترین شکلش خلاصه کنیم، میگوییم که یک بازیِ تشخیصِ الگو و اعداد است. ما از تحلیلِ بازار برای شناسایی الگوها، تعیین ریسک و مشخص کردن نقطه ی برداشت سود استفاده میکنیم. معامله یا موفق میشود یا نمیشود. در هر صورت، به سراغ معامله بعدی میرویم. به همین سادگی، اما قطعاً آسان نیست.

معامله گری احتمالاً سخت ترین کاری است که تا به حال برای موفقیت در آن تلاش میکنید. نه به این دلیل که به هوشِ بالایی نیاز دارد؛ برعکس! بلکه به این دلیل که هرچه فکر کنید بیشتر میدانید، موفقیت کمتری خواهید داشت.

معامله گری سخت است چون باید در حالتی عمل کنید که نیازی به دانستنِ آینده نداشته باشید، حتی اگر تحلیلتان گاهی «کاملاً» درست از آب دربیاید. برای اینکه بتوانید در این حالت عمل کنید، باید انتظاراتتان را به درستی مدیریت کنید. برای مدیریت درستِ انتظارات، باید محیطِ ذهنیِ خود را تنظیم کنید بدون کوچکترین تردیدی

پنج حقیقت بنیادین

۱. هر اتفاقی ممکن است رخ دهد.

۲. برای کسب درآمد، نیازی نیست بدانید که قرار است چه اتفاقی بیفتد.

۳. بین برد و باخت، توزیعی تصادفی وجود دارد.

۴. یک برتری معاملاتی، چیزی نیست جز نشانهای از احتمالِ بیشترِ وقوعِ یک چیز نسبت به چیز دیگر.

۵. هر لحظه در بازار، منحصربه فرد است.

«معامله گری که به سبک احتمالات فکر میکند، میداند که هر معامله منحصربه فرد است. ممکن است دو الگو در نمودار، کاملا شبیه هم باشند؛ اما بازارِ این لحظه، با بازارِ لحظه ی قبل، یکسان نیست. چون معامله گرانِ این لحظه، با معامله گرانِ لحظه ی قبل فرق دارند. پس نتیجه هم متفاوت خواهد بود.»

«نمودارها شبیه هم هستند، اما بازارها یکی نیستند. هر لحظه، معامله گرانِ جدیدی وارد میشوند و نتیجه را تغییر میدهند. پس هر معامله، یک دنیای جداگانه است.»

میدانی مشکل کجاست؟ خیلی ها میدانند که بازار نامعلوم است و همه چیز احتمالی است. اما دانستنِ این موضوع، به معنایِ تواناییِ کار کردن با آن نیست.

چون ذهنِ ما، عادت دارد به گذشته نگاه کند. هر چیزی را که میدانیم، از قبل تجربه کرده ایم. اما بازار، همیشه در لحظه ی حال است و هر لحظه، جدید و منحصربه فرد است.

پس وقتی یک الگو را میبینی که شبیهِ الگویِ قبلی است، ذهنت میگوید: «این را بلدم! همان میشود که قبلا شد.» اما بازار میگوید: «نه، این بار فرق میکند.»

اینجاست که تفکرِ احتمالاتی سخت میشود؛ چون باید با غریزه یِ ذهنت بجنگی که میخواهد همه چیز را به گذشته ربط بدهد، در حالی که بازار همیشه تازه است.»

ما باید ذهنِ خود را برای درکِ منحصربه فرد بودنِ هر لحظه تربیت کنیم، آن منحصربه فرد بودن به طور خودکار از ادراکِ ما فیلتر خواهد شد. ما فقط آنچه را که میدانیم، منهایِ اطلاعاتی که توسط ترس هایمان مسدود شده، درک خواهیم کرد؛ و هر چیزِ دیگری نامرئی باقی خواهد ماند.