در اینجا شاید پرسش مهمتری مطرح شود.
اگر بسیاری از معاملهگران، دیر یا زود متوجه میشوند که تحلیل آنها هیچگاه پایان پیدا نمیکند، چرا همچنان همان مسیر را ادامه میدهند؟
پاسخ، شاید در خود فرآیند یادگیری معاملهگری پنهان باشد.
بیشتر معاملهگران، از نخستین روز ورود به بازار، تقریبا همیشه با یک مسیر آموزشی مشابه روبهرو میشوند.
ابتدا یاد میگیرند ساختار بازار را تشخیص دهند.
سپس الگوها را میشناسند.
بعد نواحی عرضه و تقاضا، نقدینگی، اوردر بلاک، حجم معاملات، واگرایی، چرخههای زمانی، دادههای اقتصاد کلان و دهها مفهوم دیگر را مطالعه میکنند.
تمام این آموزشها، اگرچه ارزشمند هستند، اما تقریبا همگی یک ویژگی مشترک دارند.
همه به معاملهگر کمک میکنند بازار را بهتر توصیف کند.
اما کمتر آموزشی به او یاد میدهد در چه لحظهای باید توصیف را متوقف کند.
به همین دلیل، ذهن معاملهگر به مرور شرطی میشود که هر مسئلهای را با افزودن اطلاعات جدید حل کند.
هر بار که نتیجه مطلوب حاصل نمیشود، نخستین واکنش ذهن این است:
«احتمالا هنوز چیزی را نمیدانم.»
و همین باور، او را دوباره به همان مسیر همیشگی بازمیگرداند.
کتاب جدید.
دوره جدید.
سبک جدید.
ابزار جدید.
مفهوم جدید.
در حالی که ممکن است مسئله، از مدتها قبل دیگر کمبود دانش نبوده باشد.
ممکن است مشکل، نداشتن مرزی روشن برای پایان تحلیل باشد.
در چنین شرایطی، حتی اگر معاملهگر هر سال دانش خود را دو برابر کند، احتمال دارد کیفیت تصمیمهای او تغییر چندانی نکند.
زیرا آنچه تصمیم را بهبود میدهد، همیشه افزایش اطلاعات نیست.
گاهی، دقیقا برعکس است.
گاهی کیفیت تصمیم، نه با افزودن اطلاعات جدید، بلکه با حذف آگاهانه اطلاعاتی افزایش پیدا میکند که هیچ نقشی در تصمیم نهایی ندارند.
این شاید یکی از دشوارترین مهارتهایی باشد که یک معاملهگر باید بیاموزد.
حذف اطلاعات غیرضروری، برخلاف تصور اولیه، نشانه کمدانشی نیست.
نشانه بلوغ است.
بلوغ یعنی معاملهگر بداند هر آنچه درست است، الزاما برای تصمیمگیری نیز ضروری نیست.
شاید مهمترین مهارتی که یک معاملهگر باید به آن برسد، پیدا کردن پاسخ تمام پرسشهای بازار نباشد؛ بلکه تشخیص لحظهای باشد که اطلاعات موجود، برای تصمیمگیری کافی هستند.
از آن لحظه به بعد، ادامه تحلیل دیگر کیفیت تصمیم را افزایش نمیدهد؛ بلکه تنها اجرای آن را به تعویق میاندازد.
بازار همیشه چیزهای بیشتری برای آموختن خواهد داشت.
اما تصمیمگیری، منتظر کامل شدن شناخت نمیماند.
هر مفهوم، ابزار یا روش تحلیلی جدید، تنها زمانی ارزش ورود به هسته یک سیستم معاملاتی را دارد که بتواند کیفیت تصمیم را بهطور قابل مشاهده بهبود دهد.
در غیر این صورت، ممکن است آن مفهوم درک ما را از بازار عمیقتر کند، اما همزمان فرآیند تصمیمگیری را نیز پیچیدهتر و کندتر سازد.
شاید به همین دلیل است که برخی معاملهگران، با وجود سالها مطالعه و افزایش مداوم دانش، همچنان احساس میکنند برای ورود به معامله به اطلاعات بیشتری نیاز دارند.
نه به این دلیل که بازار پیچیدهتر شده است، بلکه به این دلیل که هنوز مرزی روشن میان شناخت بیشتر و تصمیم بهتر برای خود تعریف نکردهاند.
اما معاملهگر، ناچار است در مقطعی مشخص، جستجوی بیپایان برای دانستن بیشتر را متوقف کند و مسئولیت تصمیم خود را بپذیرد.
شاید تفاوت اصلی، نه در مقدار دانستهها، بلکه در توانایی تشخیص همین نقطه باشد.