راستش این چیزی که مینویسم نه از روی کتابه، نه از روی حرف دیگران؛ فقط تجربه شخصی خودمه.
من هم مثل خیلی از آدمهایی که وارد این دنیای عجیب و بیرحم بازارهای مالی شدن، از تکنیکال کلاسیک شروع کردم. میانگین متحرک، حمایت و مقاومت، الگوها و…
اما با هر استاپی که میخوردم، فقط یک سؤال توی ذهنم شکل میگرفت:
«نکنه یه چیزی هست که من هنوز نمیدونم؟»
و همین سؤال، منو وارد یه باتلاق عمیق از آموزش کرد.
اول پرایس اکشن کلاسیک؛
خط روند، حمایت و مقاومت، فیبوناچی…
بعد رفتم سراغ لنس بگز و البروکس.
بعدش RTM، ICT، LIT و هر چیزی که اسم «پرایس اکشن پیشرفته» روش بود.
بعد رسیدم به Level 2 و Level 3؛
Bookmap، Footprint، Time & Sales و هر ابزاری که فکر میکردم شاید همون حلقه گمشده باشه.
بعد هم فاندامنتال…
سنتیمنت…
و هر چیزی که فکر میکردم شاید جواب سؤال من باشه.
سرتون رو درد نیارم…
فکر کنم حدود ۹۵ درصد منابع آموزشی موجود رو زیر و رو کردم؛ آن هم نه خلاصهها، بلکه بیشتر مواقع آموزشهای مدرس اصلی رو.
اما…
هنوز سر همون خونه اول بودم.
معامله میکردم…
استاپ میخوردم…
و دوباره همون سؤال برمیگشت:
«چی رو ندیدم؟»
ذات نمودار، مخصوصاً کندلاستیک، یه ویژگی عجیب داره.
هر چیزی که بخوای، میتونی توش پیدا کنی.
اگر با ذهنیت خرید نگاه کنی، انگار بهترین فرصت خرید جلوی چشمت قرار داره.
همون لحظه اگر با ذهنیت فروش نگاه کنی، هزار دلیل برای فروش پیدا میکنی.
میخری، استاپ میخوری…
یا شاید چند ساعت بعد.
بعد هم تازه هزار تا دلیل پیدا میکنی که چرا استاپ خوردی.
حداقل برای من، این چرخه مدام تکرار میشد.
همیشه فکر میکردم هنوز یه چیزی هست که نمیدونم…
یا شاید استراتژیم نیاز به یه آپدیت داره…
یا شاید هنوز آموزش درست رو پیدا نکردم.
یادمه یه دورهای انقدر درگیر این موضوع شده بودم که به بخش بزرگی از مدرسهای بازار که توی دیوار آگهی گذاشته بودن زنگ زدم؛ از شهرهای مختلف ایران.
فقط برای اینکه شاید یکی بتونه اون چیزی که من نمیدیدم رو بهم نشون بده.
اما…
نشد که نشد.
بعد از یه مدت، به خاطر شرایط زندگی و یه جور خستگی ذهنی، تقریباً دو ماه کامل از بازار فاصله گرفتم.
نه نموداری میدیدم…
نه آموزشی…
نه معاملهای…
نه حتی حوصله فکر کردن به بازار رو داشتم.
جالب اینجا بود که وقتی بعد از اون دو ماه برگشتم، احساس کردم انگار خود نمودار تغییر کرده.
در حالی که نمودار همون بود…
کسی که تغییر کرده بود، ذهن من بود.
انگار تمام اون آموزشها، تحلیلها، استراتژیها و ساعتهای طولانی فکر کردن به بازار، مثل گل و لای داخل یه لیوان آب شده بودن.
از صبح تا شب، فقط آموزش میدیدم، تحلیل میکردم، دنبال سود بودم و مدام از این شاخه به اون شاخه میپریدم.
نتیجه؟
یه آشوب کامل.
فرض کنید یه لیوان آب دارید.
هر آموزشی که میبینید، یه مشت شن، سنگریزه یا خاک داخلش میریزید.
اولش فکر میکنید لیوان داره پُرتر و ارزشمندتر میشه.
اما بعد از مدتی، اونقدر مواد مختلف داخلش ریخته شده که دیگه اصلاً معلوم نیست ته لیوان چی وجود داره.
اون وقفه دوماهه، دقیقاً مثل این بود که لیوان رو روی میز بذاری و بهش زمان بدی.
کمکم همه چیز تهنشین شد.
آب شفاف شد.
و تازه تونستم ببینم کدوم چیزها واقعاً به درد من میخورن و کدومها فقط ذهنم رو شلوغ کرده بودن.
از اونجا فهمیدم که گاهی مشکل ما، کمبود آموزش نیست…
زیادیِ آموزش و شلوغی ذهنه.
گاهی بیشتر یاد گرفتن، الزاماً به بهتر معامله کردن ختم نمیشه.
بعضی وقتها، بهترین کاری که میتونی برای خودت انجام بدی اینه که چند قدم از بازار فاصله بگیری، اجازه بدی ذهنت آروم بشه و بعد دوباره برگردی.
شاید چیزی که دنبالش هستی، نه در یک دوره جدید، نه در یک اندیکاتور جدید و نه در یک استراتژی مخفی باشه.
شاید فقط چند هفته استراحت لازم داشته باشی.
چون گاهی، فاصلهی بین جایی که هستی و موفقیتی که دنبالش میگردی، فقط یک ذهن آرام است.
